بسم رب المهدی (عج )
هوا گرگ و میش بود، نه روشنِ روشن و نه تاریکِ تاریک! هنوز صدای اذان مغرب بلند نشده بود. ولی سرد بود. سرد و سوزان. بعید نبود. چون آغاز شب کویر همیشه اینطوریه!
زیپ کاپشنم را کشیدم بالا.
چند تا از بچه های شیمی با مجموع سن 20 سال دورم رو گرفته بودن و می پرسیدن از هر آنجا که مرغ خیالشان به آنجا پر می کشید.
دویدیم روی تپه مقابل مدرسه. روی بلندیِ کوتاه آن نشستیم. هوا سرد تر می شد. بوته ای را آتیش زدم. تا گرم بشیم. بچه ها با هم دعای فرج را فریاد می کشیدند. فقط هاله ی زیبای صدای صافشان را می شنیدم.
توی فکر بچه های گروه بودم. سرم رو بلند کردم دیدم بچه ها دور آتش ایستادن. یکی شون انگشتاهای کوچک و ضمختش رو توی آستینهای کهنه ژاکت پوسیده اش قایم کرده بود، طوری که حتی نمی تونست دماغشو پاک کنه، می لرزید و میخواند و فریاد عشق و شور می کشید.
... حالا من دستهامو توی آستین پیراهنم قایم کرده بودم و می لرزیدم.
پسرک لبخند زیبایی می زد. توی کاپشن من داشت گم می شد...
از حرارت لبخندش سوختم...
(از دفتر 15 روز زندگی- خاطرات جهادی کوه زر خودم)
شب جمعه این هفته همه بریم کهف الشهدا

لطفا در این مورد نظرتون رو بدین

(عکس از حرکت جهادی جنوب استان کرمان-تابستان ۸۹)
نكنه شما هم مثل بعضي از مسئولين خوابتون برده؟
نكنه خودتونو زديد به خواب ؟ ولي يه چيزي رو بگم اونايي كه خوابن رو ميشه بيدار كرد ولي واي به حال اونايي كه خودشونو زدن به خواب... به خدا بيدار نمي شن بابا بيدار نمي شن. باور كنيد...
هيچ كس از اين طرفا رد نميشه . تا يه صدايي ازش در بياد.
بابا زنده بشيد. قافله داره ميره ها . جانمونيد...
من امیدوارم كه به كارتان محكم بچسبید، محكم! و بدانید كه این كار نه تنها جهاد فیسبیلالله برای نظام است، بلكه یك حركت فرهنگی برای آیندهسازان این مملكت است. شما روزی باید بروید و جای مسئولین را بگیرید. حالا اگر شما خودتان ساخته شدید و دردشناس شدید، میتوانید مرهمش را هم بسازید. ولی منی كه اصلاً نه درد را میشناسم، نه اصلاً غمی در زندگیم بوده، نه فهمیدم كه گرسنگی چیست، نبودها چیست، ندانم بازی كردن با افكار مردم چه ناهنجاریهایی را پیش میآورد و یك فرد بیدرد جامعه شدهام، چطور میتوانم مرهمی برای نیازمندان باشم؟

نگذارید كه نفس منیت بر شما چیره شود. یكی از خطراتی كه شما جوانان را تهدید میكند منیتهاست. من میگویم من، شما میگویید من، اختلاف پیدا میشود. این كار خیلی مضر است. یك شخص وارستهی دینی به خودتان اضافه كنید. یعنی در مجموعهی خودتان یك شخص متدین كاركشتهی فقهی و خصوصاً ولایتی اضافه كنید كه اگر خدای نكرده برای كسی به هر دلیلی تفكری پیش آمد كه بخواهد خدشه وارد كار كند، جلویش گرفته شود.
حتماً با ابزار حركت كنید. یكی از ابزارهای خوب همین است كه شما فرد وارسته و متدینی را كه فقط به عشق خدا با شما جوانها ارتباط برقرار میكند، در مجموعه داشته باشید. نه دنبال مادیات باشد، نه دنبال چیز دیگر. فقط به خودش تكلیف داده است؛ یعنی شما از او خواهش كردید و دعوتش كردید و این برای خودش تكلیف درست كرده است. همین تكلیف سبب میشود كه شما را از خیلی تفكراتی كه ممكن است پیش بیاید نجات بدهد.

اللهم عجل لولیک الفرج بظهورالحجه
قافله ای که می رود بسان گوی لاستیکی...
روزی روزگاری در دنیایی غریب یه عده دانشجوی مجهول در مکانی ناپیدا در ناکجای دنیا و فارغ از یک حرکت جهادی شیرین در میلفرهاد زیبا و به یاد ماندنی گرد هم آمدند و بصورت مربع نشستند تا تصمیمی نا نوشته بگیرند که در آن قله هایی به بلندی دماوند و پهنایی به وسعت دشت کویربود. و تصمیم داشتند قافله ای راه بیاندازند تا بسازند ایرانی را که چشمان روشنش را به مسیر گذر این قافله ها سپرده بود. بعد از کلی گفتگوی نامفهوم گروه مجهول با به نتیجه ای رسیدند غریب تر از هویتشان. تصمیم این بود قافله این بار از ره کویر بگذرد...
قافله کویر نام این رهپویان بود. از نامشان پیدا بود که خستگی ناپذیرند. آنان خستگی را نه تنها خسته کرده بودند بلکه رسوایش هم ساخته بودند. قافله ای که شادی بخش بود برای همه. قافله ای با طرب و ساز و آواز و به به و چه چه! قافله ای که میخواست تا سیبل گردد برای گلوله ی پلاستیکی کسانی که سیبل نداشتند. تا انتقاد کنند و بگویند و بگویند و بگویند هر آنچه که خود نمیفهمند آنرا. هرآنچه که برای ابراز وجود می گفتند. قافله آنقدر بزرگ نبود که خدا در آن گم شود. ولی بعدها گم شد. چون دید ما ضعیف بود. قافله به اندازه دنیا بود. دنیایی که خیلی ها در آن خدا را گم کرده بودند.خیلیهای دیگر هم در قافله گم شدند. ولی پیدایشان کردیم. اما در قافله های دیگر. بندگان خدا بدنیال پر کردن گوشه ای از قافله ما ، به دیگر قافله ها راه یافته بودند.... پیشانی قافله چرخید و چرخید تا به سمت کوه زر ایستاد. کوه زری که پیشانی تقدیرش مثل کتاب دعا شلوغ بود. و به اندازه سالهای دراز بر آن قضا وقدر نوشته بودند. کوه زری به ارتفاع دماوند در پستی کویر... دماوندی که خیلی ها بر فراز آن ایستادند تا بپرند بر بلندتر از دماوند. شاید هم پریدند. ولی ایران بلندتر از دماوند نداشت. مرام و معرفت مثل خیار و ماست با هم قاطی شده بود. مرام ریز ریز و معرفت آبکی مثل ماست پاستوریزه...
آنان که گلوله پلاستیکی انتقادشان بر جایی اثر نمی کرد قافله را انتخاب کردند تا از معصومیت قافله استفاده کنندو بر آن با رنگ بی رنگی نوشتند: اگر ما نبودیم قافله فلان می شد. و شاید هم فلان شد. دیری نگذشت که گفتند قافله را ترک می کنیم تا عبرت شود برای بقیه. بقیه ای که خبر ما را نمی گیرند. بعد از دماوند برخی ها باید امامزاده می شدند تا قافله را رها نمی کردند. آنان بی شک کسانی بودند که طاقت گلوله آبی را هم نداشتند چه رسد به گلوله پلاستیکی خودشان. ورفتند تا از دماوند بپرند ولی کجا؟ نمیدانستیم! و پریدند و و رفتند. وشدند مدعی و فراموش کردند که قافله ای بود که با آن سفر می کردند. همان کسانی که که اتصال حرکت کوه زر را به مشهدالرضا به نیک ترین فالها می گرفتند.فرار کردند تا مبادا خدا پیدا شود در قافله خیالی وبزرگ ذهنشان که در آن خدا را گم کرده بودند. و امروز قافله رفته است تا بماند در یاد فراموشی ها. کجایند مدعیان بقا؟ کجایند مدعیان استمرار؟ کجایند مدعیان بودن؟ کجایند مدعیان مدعی؟
دماوند قصه ما لرزید، لرزید ولرزید تا شاید قافله هم بلرزد. ولی قافله نمی لرزید چون نبود. ناگهان صدای لرزش دماوندمان به گوش برخی از آنان که از آن پریده بودندرسید.گفتند شاید این بار هم سیبل آماده باشد تا بر آن بنوازیم گلوله هایمان را، بگوییم که هستیم و تیرهایمان را خرج کنیم، تا فاسد نشده اند.دومین صعود هم شکل گرفت. پریده ها به قافله پریدند. پریدند تا سیبل را پاره کنند تا قافله نباشد اما سیبل کاغذی نبود... بلکه از جنس قافله کویر بود...
الان هم پریده ها میپرند و فراری ها می رمند و نبوده ها میگویند و بوده ها می شنوند...
اما سپه سالار این قافله کس دیگریت، عنان را به هر سمت بکشد قافله به همان جا میرود.
وقت کم و جا کمتر و شرم و حیای من خادم از همه بیشتر. نمی توانم بگویم آنچه را که دیدم و بنمایانم آنچه را که گفتند.
حداقل نگذارید قافله بخوابد. حداقل این وبلاگ...
به یاری سبز و سفید قرمزتان نیازمندیم بزرگ مردان جهادجو و جهادگر در عرصه نفسانیت...

لرستان نوشت
من بودم و من نبودم و پهن دشت های وحشی آرام و سفیدکوه مرموزو مخمل کوه نجیب و درخت کهنسال بلوط که داستانها دارد بس اساطیری
از طلوع تا غروب خورشید/آسمان دعاگوی مردم چم تکله بود/در این دیار تابستان ها صفا درو میکنند و موسم هوله کدورت ها را از رفاقت ها جدا میکنند/وبچه های روستا روزگار را شرمنده ی دستان جوان و پینه دار خود کرده اند و من میدانم روزها و شب ها با متانت به زیارت این روستائیان می آیند
روزها/خورشید دعا میکرد که خدا گرمایش را لطیف کند تا پیرمرد کمتر خسته شود و هرگاه پیرمرد به آسمان نگاه میکرد و الحمدلله میگفت ابرها میدویدند جلوی خورشید تا کمتر خجالت بکشد و هنگامه ی غروب /خورشید/ماه را وصیت میکرد که هرشب به اجوالپرسی پیرمرد برود و این حکایت همه ی سالها و همه ی روستائیان بوده است
شبها/ ماه مهتابش را به میهمانی پیشانی پرچروک اما مهربان پیرمرد میفرستاد تا بوسه بر سجده گاه پر از مسلمانیش بزند/آخر ماه طعم آسمانی سجده های پیرمرد را خوب میدانست/آنگاه که پیرمرد روبه قبله قیام میکرد تمام دشت با او قیام میکردند و او به زیارت خدا میرفت/تو او را ایستاده بر سجاده اش کنار هوله اش میدیدی و او نه تو را میدید و نه هوله اش را و نه خودش را/و این را ماه دریافته بود هم آغوشی پیشانی پیرمرد و خاک بوی آسمان میداد و جبین نجیبش اگرچه در میهمانی گرم خورشید سوخته بود/به تو نور هدیه میداد و برای برگشتنت از آن دیار سوغات پیرمرد/دست های پینه دار و بی پیرایه اش بود/که سرانگشتش تورا به کوجه باغ سعی و توکل اشاره میداد
برادرای جهادی مخلص تک تکتونیم.
جهادی در عباس آباد ملارضا چیز دیگری بود! حالا چیز چیست و دیگر چگونه! بماند.
فقط بدین وسیله بر خود لازم می بینم که از زحمات آشپزباشی عزیز جناب سلیمانی که واقعا باید نشان خلاقیت جهادی را از دست سردار نقدی دریافت نمایند تشکر کنم. ایشان در این اردو توانستند تمام مرزهای استکباری در صرف غذا را بهم ریزند. صبحانه را ناهار بدهند و شام را هم صبحانه بدهند و صبحانه هم که صبحانه بود!
از روحانیت مجاهد و همیشه در صحنه سپاس گذاریم: بالقوه حضرات آیات جوراب دوز و شفیعی! که متاسفانه روشنگری های استثنایی خود را که نثار ما می نمودند کم توجه بودیم! مثلا بعد نماز صبح خواب بودیم. راستی در این اردو حاجی شفیعی رکورد ملاط ریزی روحانیت را جابجا نمودند که افتخار دیگری برای ماست. بهمین مناسبت "قوت بچه های جهادی شادی حضرت زهرا(س) صلوات". البته ما شیخ مهدی را هم جز این دسته می دانیم اگرچه هنوز ملبس به لباس رسول الله نگشته اند.
یاد کنیم از زحمات استادیار عزیز جناب ترکاشوند که بخصوص در شب آخر نشان داد که توانایی زیادی در انجام وظایف محوله دارد. در اینجا تا فراموش نشده اشاره ای هم داشته باشیم به یار غار استاد یار جناب حسنی که حقا و انصافا طوفان بلوک بازی بود!
از زحمات برادران و عزیزان دزفولی که واقعا هنوز هم نفهمیده اند که "کی زنگ زنده! مو زنگ زندمه یا تو" و بویژه جناب مهدی گر ویژه تشکر می نماییم.
از علی عمرانی که بعد حقیر روحیه سازترین! بود و کشاورزی عزیز که پیچاننده بزرگ ما لقب می گیرد چگونه می شود تشکر نمود جز پیچاندن!
از آقای ریخته گران با تخصصی تکنولوژیک(عکاسی) آمده بود و تکنولوژی را می ترکاند به گونه ای که جریان هایدگری ها و فرهنگستانی ها و یا حتی مهدی نصیری را در کوزه گذاشته بود به همین خاطر حس شکرگزاری را با مشاهده خودش به ما می داد خیلی خیلی خیلی ممنونم! البته از ایشان حلالیت می طلبیم اگر کم برای هدایتش کم وقت گذاشتیم و کم فحش نثارش کردیم! نه جدا حلال بفرمایند!
از محمود طباطبایی عزیز که هرثانیه اش ما را به یاد محمود خودمون می انداخت هم ویژه ممنونیم.
از یاران دیگری که آمدند اگرچه با تاخیر نیز تشکر می کنم نمونه اش آقای عاشوری!
از خواهران و برادران جهادی عباس آبادی بویژه خانواده های بهرامی و کریمی ممنونیم.
اما لعنتی خوب هم باید بر زارع محمدی بفرستیم که سرانگشت تدبیرش همیشه در دماغش بود!
یک تشکر لعنت آلود هم نثار احمد آذین فر. بگم؟ بگم؟ بگم؟ همین!
البته این اردو برای اولین بار اخراجی هایی داشت که خدا آن روز را نیاورد که حداقل دهان حقیر به گفتن حقایق باز شود!
در پایان از دوستان عضو وبلاگ می خواهم که مطالب تشکر آمیز خود را درباره مدیریت توانای عمرانی و یگانه ی عرصه اندیشه و مطالعه! نامرد همیشه پیروز همه بحث ها! مرد عملیات روانی و جهادگر تریل سوار(البته در روزهای آخر) که اگر نبود هیچی به نتیجه نمی رسید جز افتضاحات رفقا در پست های بعدی ارسال نمایند!
حلال بفرمایید و التماس دعا